♥ آرمان ، قدم باد بهار ♥
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
قالب وبلاگ

 

                                 3

3265

 

قلقلی مامان تو این تیکر شما داری به اولین سال تولدت نزدیک میشی الهی من دورت بگردم ..... 

و حالا :

الهی دورت بگردم مامان جونم ایشالله یکی یکی سال های قشنگی رو بگذرونی و همیشه سالم موفق باشی ...

123

اینم تیکر سال دومی ...

شکوفه بهاری مامان تو سومین سال زندگیش 

 

[ يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 ] [ 16:35 ] [ مامان آرمان ] [موضوع : ] [ ]

- با سلام به همه عزیزانم دوستان گلم و خواننده های وبلاگ آرمان جونم و البته و صد البته سلام مخصوصم به آرمان جانم 

- و باز هم شرمنده پسر گلم به خاطر تاخیری که تو آپ کردن وبلاگت داشتم کلی اتفاق های مختلف افتاده و من اینقدر ننوشتم که کلی از یادم رفته 

- قبل از سال تحویل با هم من و شما بدون حضور بابایی رفتیم مشهد و سال نود و پنج رو با کلی کادو های رنگارنگ از طرف مامان شهناز جون و خاله ملیحه جون و خاله مهدیه جون و دایی جون شروع کردیم و تا چهارم عید هم مشهد بودیم و بعد به سمت ایلام حرکت کردیم امسال برخلاف همه سال های قبل زودتر به خونه برگشتیم آخه قرار بود عموها و عمه ها بیان خونمون و میشه گفت یک عید شلوغ پلوغ رو با حضور عمه ها و عمو ها ادامه دادیم و بهمون خوش گذشت که در ادامه عکسهاش رو واست میزارم

- اتفاق خیلی مهم دیگه تولد شما نازنین گلم بود که امسال خد رو شکر تنها نبودیم مامان شهناز جون و خاله ملیحه و دایی جون و خاله صدیقه عزیز با دایی مصطفی و خانوم گلش و مهرسام نازنین مهمون ما بودن واقعا تولد دلچسبی بود و خیلی خیلی خوش گذشت این اولین تولدی بود که خونوادگی برگزار میشد و واقعا تجربه عالی بود به شما هم خیلی خوش گذشت و یه عالمه کادو هم گیرت اومد دست همشون تک تک درد نکنه 

شما و پسر عمو های نازنین امیرعلی جان و آریا جان 

واقعا پیدا کردن عکسی که همه عمو ها داخلش باشن سخت بود چشمک

امسال طبیعت ایلام بی نظیر بود ما هم هر وقت فرصتی پیدا میکردیم بیون میرفتیم این عکس هم مربوط به یکی از این روزهای عالی بهاری میشه 

قربون گل بهاری خودم بشم من بوسبوسبغل

شما و دایی جون تو یه خلوت مردونه چشمک

اینم واسه بابا عباس گل 

تولدت مبارک شکوفه من عاشقتم گل بهاری من 

تولد امسال واقعا عالی عالی بود واقعا بهمون خوش گذشت شما هم با دست همش نشون میدادی که چهار ساله شدی عزیز دلم تو شمارش خیلی خیلی ماهر شدی و میای با انگشت های دستت نشون میدی اعداد رو قربونت برم باهوش من 

اینم از تولد ایلیای شیطون 

شما و مهرسام نازنینم تو تولد از کادوهایی که دای مصطفی و خاله پروانه برات آوردن و همچنین خاله صدیقه نازنین یه دنیا ممنونم

شما و امیرعلی تو طبیعت 

شما و عمو مرتضی

سفره هفتسین امسال 

یه بار دیگه تولد ایلیا این روزها خیلی با ایلیا بازی میکنی گلم

شما و دایی جون بوس

شیطنت های همیشگی شما کنار سفره 

 

اینم شما و مهمون تازه واردمون مرغ مینا که اصلا اومدنش به خونمون خیلی جالب بود و خودش داستانی داشت واسه خودش و اما شما به مینا خیلی خیلی  وابسته شدی جوری که وقتی هفته پیش میخوستیم بریم اراک خونه خاله مهدیه جون و بابا مجبور شد مینا رو بزاره خونه یکی از دوستاش تا تنها نباشه شما کلی گریه کردی و ناراحت شدی حتی خونه خاله هم بارها میپرسیدی مامان مینا الات تنهاست ؟ و نگرانش بودی قربون دلت برم که اینقدر مهربونه عشقم 

 

 

مامان جون اگه بدونی چقدر سخت دارم از گوشی وبلاگت رو آپ میکنم امروز خاله ملیحه که هفته پیش اومده بود خونمون از پیشمون رفت و شما خیلی خیلی ناراحتی کردی واقعا دلم واسه دلت سوخت خیلی سخته عزیزم که میبینم شمااینقدر غصه میخوری ولی خوب چه میشه کرد همین که میبینم خدا رو شکر تنت سالمه خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم

فدای تو بشم واقعا از گوشی آپ کردن سخت بود ولی به هر حال تموم شد امشب شب قدر هست و بابا جون هم شب کار هست خدا واسمون حفظش کنه و شما هم به خاطر رفتن خاله جون ناراحتی پس بهتره زودتر تمومش کنم فدای تو نازنینم 

مثل همیشه دوستون دارم و به خدا میسپارمتون 

 

 

[ پنجشنبه 13 خرداد 1395 ] [ 23:04 ] [ مامان آرمان ] [موضوع : ] [ ]

- سلام به همه عزیزانم

- بازم کلی تاخیر داشتم باورم نمیشه یک فصل تموم داره میشه و من تازه یه پست گذاشتم  و الان هم که دارم پست میگذارم فقط تند تند دارم مینویسم تا از امسال چیزی ننوشته واسه سال آینده باقی نمونه راستش خیلی چیزا یادم رفته اما تا جایی که بتونم مینویسم عزیزم 

- جونم واسه آرمان خوشگلم بگم تو زمستون گذشته یه سفر به مشهد و تهران داشتیم اول من و شما تنهایی رفتیم و بعد از چند روز بابا جون هم بهمون ملحق شد مثل همیشه خونه مامان شهناز واسه شما بهشت بود خیلی بهت خوش گذشت با وجود خاله ملیحه و مامان شهناز و دایی جون همه چیز بر وفق مراد شما بود 

من تند تند عکسات رو میگذارم آخه کلی کار دارم و شما هم همش داری میگی مامان بیا بازی کنیم 

- راستی یه اتفاق خیلی مهم افتاده و اون اینکه تقریبا از اوایل اسفند بود که اسباب کشی کردیم و اومدیم به خونه جدید خونه جدیدمون منازل سازمانی هست و اینجا کلی دوست واسه خودت داری طفلی آرتین دوست همیشگیت هم اونجا تنها موند امیدوارم به جای ما هم یه خونواده ای برن که آرتین هم دوست پیدا کنه و اما شما اینجا با آیسا جون و ایلیا شیطون بلا و کلی دوست دیگه بازی میکنی 

وقتی شما الکی و با زور مامانی ژست ( به قول خودت زست ) میگیری تا از عکاسی مامانی راحت بشی چشمک

یه شب خوب و به یادموندنی در کلوپ پاندا مشهد البته به بابایی هم خیلی خوش گذشت خندونک

این قسمت یه سری خونه بود که بچه ها توش خاله بازی میکردن اصلا فکر نمیکردم از این قسمت خوشت بیاد ولی تو یه عالمه دوست پیدا کردی و توش تفنگ بازی و خاله بازی و ماشین بازی کردی خخخخخ

   

شما دو تا دوستداشتنی های من قربونتون برم من 

اینجا هم وقتی هست که با مامان شهناز جون داری قایم باشک بازی میکنی الهی من قربونت برم با این قایم شدنت 

اینجا هم تهران خونه عمه لیلا هر کاری کردم نگذاشتی یه عکس درست و حسابی ازت بگیرم 

و ایشون هم آریا پسر عمو امید هست هر کاری میکرد شما هم دوست داشتی همون کار رو انجام بدی عزیز دلم 

و شما و امیرعلی پسرعموی نازنینت که خدایی خیلی خوب با شما بازی میکنه 

 

 

شیطنت های شما بوس

و باز هم کیک های خوشمزه شما و مامان شهناز 

شما و آقا جای بابا رضا همیشه میون ما خالیه مطمئنم اگه زنده بود بهترین بابابزرگ دنیا میشد چون همیشه با بچه ها خیلی با حوصله بازی میکرد 

اینجا هم تولد مبینا جون از همسایه های جدیدمون 

 

اینجا هم یه روز خوب تو طبیعت هست به همراه عمه لیلا و عمومجتبی که اومده بودن ایلام خونمون

 

کمک های شما به بابا جون واسه درست کردن آتیش چایی  راستی تا یادم نرفته بگم شما عاشق یکی از آهنگ های اندی شدی بگم تو ماشین فقط این آهنگ رو گوش میدیم قریب به پونصد بار دروغ نگفنم مخصوصا اونجایی که میگه جونم ز دستت آتیش گرفته خخخخخ

 

اینم آیسا جون و شما تو تولد شمیم جون همسایه عزیز و جدیدمون 

ایشون هم آقا ایلیا همسایه جدید و عزیزمون که واسه شما همبازی خوبی هستن و فقط یک ماه با هم اختلاف سنی دارین 

و تولد شمیم جون همه این بچه ها همسایه های جدیدمون هستن خدا رو شکر اینجا مشکل همبازی نداری عزیزم 

عزیز دلم نه روز تا عید باقی مونده اگه خدا بخواد تو هفنه آینده عازم سفر هستیم سمت خونه مامان شهناز جون که دلم داره واسش پر میکشه و از اون بیشتر دلم واسه پنجشنبه و بهشت رضا لک میزنه و بعد از اون هم انشالله اواسط عید پذیرای مهمون های عزیزی هستیم 

 

شما و کریسمس

باور کن همین چند خط رو با هزار مشقت نوشتم بس که شما ماشالله شیطون شدی عزیزم اما باز هم عذر میخوام که دیر به دیر وبلاگت رو آپ میکنم عزیز دلم انشالله تو سال جدید با عکسهای جدید میام پیشت عزیزم 

 

 

 

[ جمعه 21 اسفند 1394 ] [ 15:53 ] [ مامان آرمان ] [موضوع : ] [ ]

- با سلام خدمت همه دوستان عزیزم

و سلام به پسر نازنینم عزیز تر از جونم همه اینا رو واست مینویسم تا بعد ها واست خاطره باشه هر چند دنیای زیبای رنگی رنگی ات رو واقعا نمیتونم به همون زیبایی که هست واست بنویسم

- من اول از همه ازت عذر میخوام پسرم که تقریبا دیگه خاطراتت رو فصلی مینویسم واقعا بهم مهلت نمیدی عشقم همش میگی مامانی میای با هم فلان بازی رو بکنیم یا مامانی من میخوام کامتیتر (کامپیوتر ) بازی کنم خلاصه که مادر جون به انواع مختلف نمیزاری من پای کامپیوتر بشینم 

حالا بریم سراغ شیرین زبونی هات 

- یه کاغذ توی مهد کودک بهت دادن که یه سری وسایل توش کشیده مثل اهن ربا و این چیزا و قراره که با این وسایل و این نقشه  تو خونه آزمایشی انجام بدیم که البته هیچ وقت انجام ندادیم مدیونی اگه فکر کنی مامان تنبلی هستماچشمک خلاصه که این کاغذ واسه شما حکم نقشه گنج رو داره هر وقت کیف مهد کودکت رو میبینی میگی مامان نشه  ( نقشه ) من اینجاست بعد نشه ( ش با تشدید ) رو پهن میکنی و میری سراغ لوگو هات و مثلا برطبق نقشه ات واسه مامان با لوگو هات ماشین و قطار و این چیزا درست میکنی راستشو بخوای مامان بین نقشه و چیزی  که درست کردی و چیزی که قرار بوده باشه هیچ شباهتی وجود نداره خندونک اما مامان بهت افتخار میکنه که خیلی با پرستیژ از رو اصول و نقشه کار میکنی بوسبغل

- بازی های شما و آرتین دیگه خیلی زیاد شده تو و آرتین تقریبا هر روز به طور میانگین بین هشت تا نه ساعت پیش هم هستین و با هم کلی بازی میکنین که بعضی از این بازی ها اختراع خودتونه با هم شعر میخونین تلویزیون میبینید ، نقاشی میکشین ، بدو بدو میکنین ،میپرین  با هم غذا میخورین حتی با هم بیرون میرین و  خرید میکنین به آرتین گاهی آموزش رقص میدی خخخخخ گاهی این بین واسه هم لاو میترکونید و گاهی هم با هم دعوا میکنین و قهر میکنید اما قهر های شما خیلی دوامی نداره معمولا بیشتر از یک دقیقه طول نمیکشه و من واقعا خدا رو شکر میکنم که آرتین همسایه ماست . خدا نکنه من آرتین رو دعوا کنم سریع میای و منو دعوا میکنی و اخم میکنی که چرا دوست منو اذیت میکنی چشمک

- پاییز امسال برخلاف پاییز های کشدار گذشته خیلی سریع گذشت نمیدونم چرا اصلا وقت نکردم واست تو فصل پاییز پست مربوط به پاییز رو بگذارم واسه همین متاسفانه خیلی از خاطرات و شیرین زبونی هات رو یادم رفته همین قدر بگم که خدا رو شکر پاییز خیلی خوبی داشتیم 

- روزای اول خیلی به سختی مهد کودک میرفتی واقعا سخت بود روزایی که میگذاشتمت مهد واسم مثل کابوس بود چون وقت جدایی خیلی گریه میکردی اما حالا دیگه با این قضیه کنار اومدی و دیگه خدا رو شکر اعتراضی نمکنی البته این به این معنا نیست که دوست داری مهد بری همچنان از مهدکودک بدت میاد فقط فکر کنم مجبوری یه جورایی باهاش کنار بیای الهی مامان قربونت بره که اینقدر منطقی هستی آرام اما در مورد هر چی که تو مهد میگذره وقتی صحبت میشه تو خونه کلا دوست نداری در موردش حرفی بزنی یا توضیحی بدی تو کیفت خاله اسما مربی مهدت یه تیکه شعر گذاشته بود با این مضمون 

وقتی که صبح پیدا میشه                 خورشید میاد پشت شیشه 

خواب از سرم پر میزنه                        دوستم میاد در میزنه 

با خنده مٍثل گل یاس                          با هم میریم سوی کلاس 

قصه میگیم شعر میخونیم                    تو مهدکودک میمونیم 

روزای اول با خودت که شعر رو زمزمه میکردی یواشکی گوش میدادم چون اگه بفهمی گوش میدم ادامه نمیدی و نمیخونی و میدیدم که دو بیت اولش رو که دقیق مـثل خودش میخونی اما دو بیت بعدی رو اینجوری میخوندی :

با خنده مثل گل یاس            با هم میریم سوی خوووووونه 

قصه میگیم شعر میخونیم        توی خوووووووونه میمونیم قه قههخنده

یعنی تا این حد از مهدکودک بدت میاد که ترجیح میدی به جای همه کلمات مهدکودک از خونه استفاده کنی خخخخخ

بیستم ابان ماه تولد بابا جون بود و طبق معمول مامان شهناز مهربون یه بسته برای تولد بابا فرستاده بود که باز هم طبق معمول بسته ارسالی پر بود از کادوهایی واسه شما ارمان خان تو این بسته خاله ملیحه جون واسه شما یه تخته وایت برد و چند تا ماژیک و چراغ قوه چون شما عاشق چراغ قوه شدی وچند تا لاک خوشگل فرستاده بود اخه چند وقتیه که عاشق لاک زدن شدی اونم زردش خخخخخ ممنونم خاله ملیحه جونم

- چند باری هم دفترت رو آوردی میبینم که شکل رنگ کردنت با بقیه روزهات فرق داره میگم آرمان اینا رو کی واست رنگ کرده میگی مامان اسپنتا ( یکی  از دختر های کلاستون ) رنگ کرده میگم خوب چرا خودت رنگ نزدی میگی آخه مامان من حوصله نداشتم دادم اون رنگ بزنه خخخخخ مامان جون خیلی زوده واسه این کارا چشمک

- میای میگی مامان دیروز واسم چتر میخری میگم مامان دیروز تموم شده فردا باید برم بخرم یه کم فکر میکنی و میگی نه من فقط میخوام دیروز برام بخری خخخخخ

- بعضی کلمات رو هنوز درست تلفظ نمکنی و این به شیرین زبونیت خیلی کمک میکنه البته از همون اول یادمه خیلی زود حرف زدن رو یاد گرفتی و از هم سن و سالات هم خیلی جلوتر بودی اما این کلمات رو خیلی شیرین ادا میکنی مثل    امبوز = امروز        خیاوووون = خیابون          آب شد = خیس شد        ووووشن = روشن 

ننگی ننگی = رنگی رنگی نقاشی با رنگ انگشتی 

- دغدغه این روز هات اینه که مامان پلیس ها کجا میرن شبا میگم خونشون بعد یه روز از دور یه میدون که اداره پلیس بود رد شدیم  با هیجان گفتی مامان مامان خونه آقا پلیس ها رو پیدا کردم چشمک

- یکی دیگه از دغدغه های فکریت اینه که حیووون ها چه غذاهایی میخورن و من باید به همشون با حوصله جواب بدم خدا نکنه این بین جوابی رو که دیروز بهت دادم رو یادم بره مثلا پیشی برگه ( پیشی گربه ) یه روز گفتم موش یه روز بگم ماهی یا شیر اشتباهه خخخخ و در این بین دغدغه اصلی و هر روزه ات غذای میمون هاست خندونک هر روز میپرسی مامان میمون ها چی میخورن یه روز دیگه میخواستم اذیتت کنم گفتم مامان میمون ها پاستیل میخورن بعد چشات گرد شد گفتی اشتباه کردی میمونا موز فقط دوست دارن زیباعاشقتم مامان جون که اینقدر شیرین زبونی بوس

- توی جمع خیلی خوب با بقیه رفتار میکنی و سریع دوست پیدا میکنی یه روز با هم رفته بودیم باشگاه ورزشی یه چند تا از خانومای دیگه هم بچه هاشون رو آورده بودن شما هم رفتی پیش بچه ها تا باهاشون دوست بشی بعد از چند دقیقه اومدی بهت میگم مامان با اون بچه دوست شدی میگی نه موفق نشدم خخخخ اسمشو بهم نمیگه آرام قربونت برم که از این کلمات شیک استفاده میکنی 

- و طبق معمول همچنان به وسایل نقلیه علاقه مندی و تموم چراغ قرمز های ایلامو از حفظی تا جایی که چند روز پیش یه جایی تازه چراغ گذاشته بودن با ذوق گفتی مامان مامان ببین یه چراغ قرمز جدید زدن خیلی دقت میکنی 

خوب هر چی به مغزم فشار میارم دیگه چیزی یادم نمیاد فعلا عکسها رو میزارم شاید دوباره یادم بیاد و بنویسم 

اینجا چغا سبز ایلامه مراسم وِیژه روز کودک که بادبادک ها رو هوا میکردن البته بادبادک ما بالا نرفت ولی تو خوشحال و سرخوش بودی عشقم همین کافی بود بوس

شب عاشورا 94 

سرزمین کوچولوها یا به قول خودت شهربازی کوچولو که زیاد هم دوسش نداری خخخخ 

شما و بابا جون شب عاشورا کنار قلعه والی ایلام 

 

یه روز خوب پاییزی که بیشتر به روزهای بهاری شبیه بود کنار باغ های زیبای انار تو منطقه ای به نام عرب رودبار خیلی قشنگ بود تو به همراه دخمل خوشگلا به ترتیب غزل ، آیسا ، شادی 

 اینم از جمله بازی های شما و بابایی شما از اون طرف توپ پرت میکنی و بابایی نباید بزاره توپ بیفته اینور بوس

بیستم آبان ماه جشن تولد بابا جون که آیسا جون و مامان و بابای گلش زحمت کشیده بودن اومده بودن خونمون انشالله که همیشه سایه بابا جون بالای سر ما باشه 

شما و بابا جون شهربازی مجتمع آفتاب به قول تو  اون شهربازی که دو تا آسانسور داره خخخخ

وقتی شما و مهمونت آرتین در حال بازی کردن هستین چشمک

 

شما و آرتین وقتی از یه گشت شبانه برمیگردین خونه محبتمحبتمحبت

گاهی وقتا هم اینجوری میشه آرتین خونه ما خوابش میبره عاشقتونم با این دوستی های پاک و بی غل و غش محبتمحبتمحبتبغل

اینم یکی دیگه از سری سلفی های شما 

طبیعت زیبای پاییزی جاده مهران 

عاشقتونم بوسبوسمحبتمحبتبوسبوس

- عاشقتم پسرک شیرین زبون و دوست داشتنی من همیشه شاد و پر انرژی بمون گلم 

- عجب پست طولانی شد واقعا خسته شدم امیدوارم شمایی که میخونی خسته نشی تا من باشم که هر فصلی یه پست نذارم و زود به زود بیام 

- مثل همیشه دوستون دارم و به خدای مهربون میسپارمتون بوسمحبتمحبت

- تا این لحظه آرمان جان دقیقا سه سال و هشت ماه سن دارد مادر به فداش بوس

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 30 آذر 1394 ] [ 21:56 ] [ مامان آرمان ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 54 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مامانی و بابایی تنهایی داشتن زندگی میکردن همش فکر میکردن تنهایی بدون یه نی نی زندگی قشنگ تره. یه روز مامانی فهمید که تو دلش یه خبراییه رفت پیش دکتر . خانوم دکتر گفت شما یه نی نی خوشگل تو دلتون دارین از اون روز زندگی مامانی و بابایی کلی قشنگ تر شد و همش مامان و بابایی منتظر بودن شما زودتر به دنیا بیای حالا که اومدی میبینن که زندگی کلی قشنگ تر شده. ---------------------------- فرشته کوچولوی ما در تاریخ 91/2/3 توسط خانم دکتر سودابه حسینیان در بیمارستان بنت الهدی مشهد با وزن 4کیلو و 550 گرم و قد 53 سانتی متر زمینی شد و زندگی ما رو روشن و زیبا کرد
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 25
بازدید دیروز : 98
بازدید هفته گذشته : 123
کل بازدید : 226715
امکانات وب