آرمان جان آرمان جان ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره
رادمان جانرادمان جان، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

♥ آرمان ، قدم باد بهار ♥

تولد بابا عباس

شنبه یعنی دیروز مصادف با 20 آبان ماه  تولد بابا جونم بود که یه عالمه عاشقشم . خیلی دوسش دارم آخه هر وقت از سر کار میاد خونه منو بغل میکنه و میندازه اون بالا بالا ها منم که کلی کیفول میشم و کلی ذوق میکنمو میخندم و خلاصه حالی میبریم. دیشب که تولد بابا جونم بود هم از این قائده مستثنی نبود مامان زری هم به همین مناسبت واسه بابا جونم تولد گرفت منم واسه بابا جونم کیک گرفتم و مامان شهناز و خاله جونی ها هم کلی کادو خوشگل واسه بابا جونم گرفتن ... متاسفانه عکس های زیادی گرفتم که خیلی هاش خراب شد ولی یه چند تایی واستون میزارم .. من و کادو های بابا جون وکیک تولد که هر وقت مامان زری غافل میشد یه حالی بهش میدادم . آخرش کیک بابا جونم یه طرفش ان...
21 آبان 1391

خوشحالم

امروز اومدم واستون مطلب بنویسم دیدم هیچ مطلبی ندارم جز اینکه از حضور یک عزیز گرامی تو خونه خوشحالم ...  جای پدرم خالی  - شنبه یک روز خاص و ویژه است منتظر باشید ...    ...
18 آبان 1391

مهمون ویژه داریم

- سلام به همه دوستان چند وقتی نبودم فکر نکنین تنبلم ها نه آخه مهمون های ویژه داشتم . مامان شهنازم و خاله مهدیه دو سه روزی میشه که اومدن خونمون منم که عاشقشونم و یه عالمه دوستشون دارم . خلاصه چند روزی هم هست که سوپ میخورم اولا خوب نبود ولی الان دیگه سوپ خوردنم بهتر شده .... و حالا اینم از عکس های جدیدم البته خاله مهدیه قول داده که تا وقتی هست ازم عکس بگیره فعلا اینا رو داشته باشین تا بعد... این دیگه چیه دوربینه؟؟؟؟   آهان فهمیدم چیه ..... آورین به خودم ... این دیگه کجا داره میره وایستا منم بیام  وقتی واسه خودم تف درست میکنم اینجوری میشم ... بس که هنرمندم هر روز یه کار یاد میگیرم ..   ...
14 آبان 1391

من و پسر عمو جانم

سلام یه چند روزی مهمون ویژه داشتم پسر عمو جونم امیر علی خان  به همرا عمه لیلا جونم اومده بودن خونمون خیلی خوش گذشت من که بدون هیچ ناراحتی و غصه ای بغل عمه لیلا هی اینور و اونور واسه خودم میچرخیدم و کیف میکردم پسر عمو جونم هم حسابی هوامو داشت با هم کلی کیف کردیم و رفتیم شهر بازی و رستوران و ... که البته به من غذا ندادن خودشون نامردا تنهایی خوردن ومن نظاره کردم به هر حال پسر عمو جونم  دیگه از پیشم رفت تا به پیش دبستانیش برسه ... اینم یه گزارش تصویری از من و پسر عموم .. وقتی همه چیز آرومه و روابط خیلی خوب پیش میره.... وقتی آرمان موش میشود... آرمان گلی خوش تیپ ... اینم واسه مامان شهنازم به صورت اختص...
6 آبان 1391

واکسن 6 ماهگی

- خبر اول اینکه امروز عمه لیلا و پسر عمو امیر علی اومدن خونمون و آرمان کلی از صبح ذوق کرده و خندیده و خیلی از این موضوع خوشحاله ولی عکساشو بعدا واستون میزارم ... - خبر دوم دیروز گل پسرم 6 ماهه شد اما از اونجایی که واکسن 4 ماهگی با یک روز تاخیر انجام شد واکسن 6 ماهگی هم امروز زدیم طفلکم آرمان خواب بود بیدارش کردیم و واکسن زدیم تا الان که خدا رو شکر خوبه و مشکلی نداره تب هم نکرده تا بعد ... اینم یه سری عکس از 2 یا سه روز گذشته عکسای جدید رو هم بعدا میزارم .. فکر نکنی که گریه کردم واکسن زدم ببین مثل یه شیرم ... اینم از ذوقیدنم ... آرمان لوس میشود... و وقتی با روروئکم میرم سمت آینه گاز مامان زری و خود...
4 آبان 1391

یک هفته پر از نی نی

سلام به همه دوستان عزیزم - تو این هفته ای که در حال سپری کردنش هستیم یه عالمه نی نی از دوستان و فامیل به دنیا اومده و ایشالله خواهد اومد . نی نی اول واسه پسر دایی مامان زری بوده که جمعه به دنیا اومده . نی نی دوم واسه دختر عمه مامان زری هست که امروز صبح به دنیا اومده و نی نی سوم هم که قراره پس فردا به دنیا بیاد دخمل خاله لیلا هست که ایشالله سالم و سرحال به دنیا میاد .  جالبه که هر سه تا نی نی های به دنیا اومده دخمل هستندو خوش به حال من شده دیگه ...منو مامان زری خیلی دوست داریم دیدن نی نی های تازه به دنیا اومده بریم ولی متاسفانه راه دوره و مامان زری هم میره سر کار ولی انشالله اگه عکسی از نی نی ها به دستمون رسید حتما واستون می...
30 مهر 1391

آرمان و تصاویر...

این چند روز یه کم فکرم مشغول مهد آرمان بود و یه سری کارای جانبی داشتم ولی خوب از آرمان بلا که نمیشه عکس نگرفت به همین دلیل چند تا عکس ازش میزارم که همه خاله ها دایی و مامان شهناز و یه سری دوستان خیلی شاکی هستن از قصور پیش آمده به هر حال از دوستان پوزش میطلبم ... اینم از آرمان خان  به روایت تصاویر.... و باز هم آرمان خوش اخلاق... ای بابا اینا هم دارن از خوش اخلاقی ما سوءاستفاده می کنن... حالا برم یه کم مطالعه کنم ببینم چه خبره؟؟؟؟ آرمان غرق در مطالعه.... ای بابا در حال مطالعه هم نمیزارن تو حال خودمون باشیم از دست مامان زری  با این دوربینش و وقتی زندگی شیرین میشود... من در حال پرتاب ت...
27 مهر 1391