آرمان جان آرمان جان ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره
رادمان جانرادمان جان، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

♥ آرمان ، قدم باد بهار ♥

آرمان مصدوم

دیروز  بعد از یه چرت درست و حسابی عصرونه واسه خودمون در حال آواز خوندن و دست و پا زدن بودیم که یه دفعه یه زنور بی ادب اومد و پامونو گاز گرفت آخه نه که من خوشمزم و مثل گل میمونم واسه همین زنبوره منو اشتباهی گرفته بود ... خلاصه مامان و بابا منو بردن پیش آقای دکتر منو آقای دکتر دیگه حسابی با هم رفیق شدیم تا منو میبینه میگه به به دوباره اینجا چه کار میکنی؟؟؟ بگذریم ولی این دفعه آقای دکتر بی انصافی کرد و واسم یه آمپول نوشت منم که تازه رو دوش بابا عباسم داشتم به خواب قیلوله میرفتم یه آقای بد اخلاق اومد و یه سوزن گنده تو پام زد چشمتون روز بد نبینه نه که تو چرت بودم خیلی شوکه شدم زودی اومدیم خونه حالا هی من گریه میکردم و جیغ میکشیدم هی ماما...
10 شهريور 1391

واکسن چهار ماهگی

امروز رفته بودم ددر دوودوور . بابایی و مامان زری کله سحر منو از خواب بیدار کردن  ساعت حدود 7.30 بود که منو بردن خونه بهداشت. بابا عباس منو گذاشت روی تخت منم که تازه از خواب بیدار شده بودم داشتم کشو قوس میومدمو خودمو دراز و کوتاه میکردم تا خستگیم در بره. بعدش هم که دیدم باباعباس جلوم وایستاده یه لبخند خوشگل تحویلش دادم که بغلم کنه و یه چرخی بزنیم شاید که رو شونه بابایی ادامه خوابم رو برم که دیدم ای دل غافل اینا واسه ما نقشه ها کشیده بودن . یه آقای بد اخلاق سیبیلووووووو  اول یه قطره خیلی بد مزه ریخت تو حلق من بنده خدا منم که راه فرار نداشتم کلی قیافم مچاله شد و از آخر مجبور شدم قورتش بدم هنوز قطره بد مزه از گلوم پایین نرفته بود که ...
4 شهريور 1391

4 ماهگی آرمان بلا

امروز آقا آرمان بلا ٤ ماهه شده دست و هوراااااااااااااااااااااااااااا آفرین به پسر نازم. تا این لحظه آقا آرمان بلا کلی پیشرفت داشته. غلت میزنه ، آواز میخونه دیگه تو پی پی کردنش دقت میکنه( یعنی دیگه طولش نمیده دیر به دیر پی پی کنه ) . دستاشو میشناسه وقتی از جلوش رد میشم با دقت نگاه میکنه کجا میریم اگه ازش دور بشیم اعتراض میکنه یعنی بیاین منم با خودتون ببرین ... با عروسکش کلی حال میکنه و همه چیزا رو میخواد ببره سمت دهنش و یه لقمه چپش کنه وقتی میره حموم ساکت همه جا رو نگاه میکنه . بیرون از خونه هم گریه نمیکنه وقتی تو کالسکه اش نشسته هم با دقت همه جا رو بررسی میکنه . شبها هم تا وقتی همه بیدارن ایشون هم بیداره و اصلا هم دوست نداره ز...
3 شهريور 1391

خستگی خرید

دیروز با آقا آرمان گلمون رفته بودیم خرید  پسمل گلم خیلی خسته شد آخه داشت میخوابید که رفتیم بیرون و بیرون هم نتونست بخوابه آخه الان دیگه محیط بیرون واسش جذاب شده و با دقت همه جا رو نگاه میکنه و مثل قبل دیگه وقتی میشینه تو ماشین سریع خوابش نمیبره . آقا آرمان خیلی پیشرفت کرده جدیدا خیلی سخت رفته تو کار آواز قبلا هم آواز میخوند ولی نه با این جدیت الان دیگه با جدیت آواز میخونه البته بگم ها بیشتر وقتایی که کار پیف داره آواز خونیش میگیره از کارای دیگه ای که چند وقته با جدیت دنبال میشه اینه که وقتی عروسکش رو میگیریم جلوش با تلاش هر چه تمام تر میخواد بگیردش و ببرش به سمت دهنش و همیشه وقتی نمیتونه ببرش سمت دهنش حرصش میگیره و سریع دستشو میکن...
3 شهريور 1391

یه عالمه عکس

اول یه دونه عکس خوشمل از باباعباس جونم بزارم که منو گرفته تو بغلش تا من کلی حال کنم آخه من خیلی دوست دارم از اون بالا بالا ها همه جا رو با دقت تماشا کنم آخه نه که تازه دارم همه جا رو کشف میکنم و بررسی میکنم واسه همین هر چی بالا تر میرم بیشتر خوشم میاد به منم ربطی نداره که بابا جونم چقدر کار کرده اومده تو خونه میخواد استراحت کنه   ... وقتی منو میگیره بالا  همچین کیفول میشم و اینجوریا میشم ... بعدش هم که بیشتر کیف کنم این شکلی میشم ... از دست این مامانی با این دوربینش ... حالا که این مامانی این دوربینشو ول نمیکنه و همش داره ازم عکس میگیره پس بزار منم یه ژست حسابی واسش بگیرم حال بیاد حالا رفتم تو فکر کدوم ورزشو ...
31 مرداد 1391

سورپرایز

پارسال تو حال و هوای ماه رمضون بود و حوالی عید فطر که حال مامانی زیاد خوب نبود و ماه رمضون سختی بود همش حالت تهوع داشت و خلاصه زیاد رو به راه نبود همش با خودش میگفت من این ماه رمضون چرا اینجوری شدم یعنی دیگه توان روزه گیری ندارم یه کوچولو هم بی حوصله بود... خلاصه روز قبل از عید فطر مامانی به همراه بابا عباس رفتن آزمایش بدن ببینن چه خبریه ؟؟؟ من و بابا عباس مشهد بودیم خونه مامان شهناز خلاصه نمیدونی قند و عسلم که به تعطیلی خوردیم آخه عید فطر افتاده بود روز چهارشنبه 9 شهریور که پنجشنبه و جمعه هم تعطیل شده بود خلاصه واسه این که بهترین خبر دنیا رو بشنویم کلی به تعطیلات خوردیم نگوووووووووووووووو پسری ما از همون اول تنبل تشریف دارن و همش به تعطیل...
24 مرداد 1391

اولین غلت

دست و هوراااااااااااااااااااااااا آفرین به پسملم که بالاخره غلت زد البته بگم ها پسملی چند بار تو بیست روزگی یا همون موقع ها یادم نیست دقیقا غلت زده بود که فکر کنم به خاطر این بود که به پهلو میخوابوندیمش و لبه تشک هم کمک میکرد به غلت زدنش ولی این بار پسملی اساسی غلت زد . مامان فداش شه قربونش برم .  اینم بگم پسملی در حال دیدن مسابقات کشتی المپیک بود و با دیدن مسابقات جو گیر شده بود و گفت منم یه فن بزنم خلاصه که آرمان  تو این لحظه بسیار خرسند از کاری که کرده بود واصلا هم کلافه نبود که برعکس شده اینم از عکساش فکر کنم طلا رو به من بدن ...! دیگه آقا آرمانمون زرنگ شده تو کریرش هم به سختی بند میشه همش سرشو میا...
22 مرداد 1391