آرمان جان آرمان جان ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره
رادمان جانرادمان جان، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

♥ آرمان ، قدم باد بهار ♥

آرمان خان

سلام به همه دوستای گلم ازتون معذرت میخوام که یه چند روزی میشه که نیومدم بهتون سر بزنم همش تقصیر این مامان تنبلمه که میگه یه چند وقتیه کاراش زیاد شده و به هر حال دیر به دیر میاد اینجا و... - تو آخرین پست نوشته بودم که نگرونم خلاصه ورق فعلا برگشته و برنامه ریزی ها جور دیگه ای شده حالا خوب شد یا نه نمیدونم ولی مهد مدرسه منحل شد ومنو  دیگه نمیبرن مدرسه بعد کلی بگیر و ببند و جنگ و دعوا و ... قرار شده ببرنم  مهد فعلا هم توی پیدا کردن مهد یه کوچولو دچار مشکلات شدیم که اونم ایشالله حل میشه ولی خوب فعلا بنده  2 روز پیش بابا عباس جونم موندم  و کلی با هم کیف کردیم و بهمون خوش گذشته تا ببینیم بعدا خدا چی میخواد ولی از پرستارمو نگو ...
26 مهر 1391

نگرونم

دیشب با آقا آرمان خان بلا رفتیم خونه خاله ندا مثلا شب نشینی چشمتون روز بد نبینه آرمان خان در ابتدای مهمونی خیلی شیک چند تا لبخند زد بعدش هم با کمی غر و لند خوابش برد اما وقتی از خواب بیدار شد نمیدونم چی شد که یه ریز گریهههههههههههههههههه میکرد و جیغغغغغغغغغغغغغغ میکشید جیغ که میگم از اون بنفش هاش بود اصل اصل خلاصه چشمتون روز بد نبینه خیلی اوضاع ناجور بود طوری که بابا عباسش و عمو سعید بردنش ماشین سواری ولی بازم در کمال تعجب مشکل حل نشد خیلی عجیب بود تا حالا سابقه نداشته این جور گریه ای از آرمان جز موقعی که زنبور نیشش زده بود و بردیمش آمپول زد خلاصه که منم اشکم روووووووونه شد خیلی نگرانم واسه دوشنبه همین هفته که میخوام برم سر کار نمیدونم آر...
14 مهر 1391

بازگشت به خونه

روز  6 مهر بود که برگشتیم به خونه یعنی درست شب تولد امام رضا که همه میرن مشهد ما داشتیم برمیگشتیم اما بازم خدا رو شکر که ما شب قبلش تونستیم بریم زیارت ... حرم مثل همیشه شب های تولد چراغونی و آذین شده بود . آرمان هم خدا رو شکر زیاد اذیت نکرد اما خوب مشهد واقعا زود سرد شده و ما مجبور شدیم به خاطر آرمان زود برگردیم خونه ... - از شب برگشتنمون بگم که تو هواپیما حسابی آقا آرمان گرد و خاک به پا کرد البته طفلی خیلی خسته بود و چون بد خواب شده بود بهمونه گیری میکرد منم مجبور بود کل پرواز رو از این ور هواپیما گز کنم تا اونور هواپیما خلاصه کل پرواز در حال پیاده روی بودیم و کل مسافر ها هم داشتن پیشنهاد میدادن یکی میگفت شیرش بده یکی یگفت پوشکشو ع...
12 مهر 1391

چکاپ 5 ماهگی آرمان جون

امروز رفتیم دکتر واسه  چکاپ 5 ماهگی چون دوباره داریم برمیگردیم خونه و دیگه نمیتونیم تا چند وقت بیایم پیش دکتر خودت . وزن عسلم 8.500 بود و قدش هم 71 که به نظر دکتر خیلی عالی بود ولی راستشو بخوای گل من به نظر من که کم بود آخه وزن 4 ماهگیت 8.100 بود این ماه خیلی سرما خورده بودی و خیلی کم اضافه کردی اما با این حال دکترت خیلی راضی بود گلکم . به هر حال به دکتر گفتم که کم کم دارم واسه سر کار آماده میشم و مجبورم شما رو بزارم پیش پرستار ایشون هم گفتن که غذا رو شروع کنم دست و هوراااااااااااااااااا خیلی خوشحالم گلم کلی ذوق دارم اولین غذات رو بپزم و بهت بدم البته فعلا چون خونه مامان شهناز هستیم مامان شهناز زحمتشو واست میکشه عزیز دلم آقای دکتر گفت ک...
4 مهر 1391

5 ماهگی مبارک

امروز آرمانمون 5 ماهه شده و همه خوشالیم که گل پسرمون سالمه و خدا رو به خاطرش شکر میکنیم امیدوارم که آرمان گلی در پناه خدا و زیر سایه بابای گلش بزرگ بشه و به آرزوهای آرمانیمون جامه عمل بپوشونه به خاطر همین یه کیک کوچولو به این مناسبت گرفتیم تا شیرینی 5 ماهگی آقا آرمان به یادمون بمونه ... خدا رو شکر که چنین هدیه زیبایی به ما ارزانی داشته ... این هم از عکسای تولد 5 ماهگی آرمان قلقلی... و بازم عکس آرمان وقتی از اوضاع موجود راضی نیست این شکلی میشود... و باز هم مثل همیشه ممنون که میاین و به وبلاگ آرمان خان سر میزنید یه عالمه دوستون دارم ... ...
3 مهر 1391

آرمان مشهدی

سلام به همه دوستان از تاخیر پیش اومده معذرت میخوام آخه الان با آرمانی حدود دو سه هفته ای میشه که اومدیم مشهد خونه مامان شهناز آقا آرمان و به دلیل ترافیک کاربران کامپیوتر کمتر وقت میکنیم وبلاگ آرمان خان رو آپ کنیم  در حال حاضر هم آرمانو خواب کردیم دایی جونش هم رفته بیرون و خاله جونش هم تو نوبته   خلاصه اینجوریاست ولی در عوض کلی عکس داریم  که حتی خیلی هاش هم وقت نکردیم بریزیم رو کامپیوتر ... - این هفته هایی که گذشت خیلی به آرمان خوش میگذره از لحظه ورودش کلی هدیه گیرش اومده ... تو این عکس آرمان کلی خوشحاله از کادو هایی که گیرش اومده توضیحاتش این که لباس سبز از طرف خاله خاطره شلوارش از طرف خاله صدیقه عروسک زرافه &nbs...
31 شهريور 1391

یه عالمه خبر داریم

تو این چند وقتی که نی نی وبلاگ در حال آپ شدن بود ما کلب واسمون اتفاق ها افتاد که خلاصه اش رو واستون میگم - اولیش این بود که آرمان گلمون بعد از کلی زحمت شصت پای مبارکشون رو به سمت دهنشون میبرن و همراه با انگشت مبارک  دستشون نوش جون میکنن البته از اولین بار خیلی زمان میگذره و پسر گلم تا الان کلی پیشرفت کرده ولی خوب من اولین بارشو شکار کردم و این عکس واسه همون موقع است.   - خبر بعدی این که پسرم رفته خونه عمه لیلا البته عمه اش رو ندیده ولی یه عالمه با پسر عمو جونش بازی کرده آخه آرمان گلی عاشق پسر عموشه ولی خوب بازم متاسفانه فعلا از آرمان و پسر عموش عکس نداریم ولی به محض این که عکساش حاضر شد واستون میزارم . -خبر بعدی این که...
20 شهريور 1391