آرمان جان آرمان جان ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره
رادمان جانرادمان جان، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

♥ آرمان ، قدم باد بهار ♥

خان دایی جان

- با سلام به همه دوستان گلم که میاین و وبلاگ آرمان خان سر میزنین و نظر میزارین ازتون ممنونم و البته گله مندید که چرا تند تند آپ نمیکنم که صد البته خودتون میدونید که شیطنت های آرمان گلی وقتی برام نمیزاره ... - توی هفته ای که گذشت عمو صادق بابای عمو امید متاسفانه به رحمت خدا رفت و ما واسه مجلس ترحیمش به مسافرت رفتیم خدا رحمتشون کنه عمو امید با اینکه خیلی ناراحت بودن ولی همش با شما بازی میکردن و شما حسابی با عمو امید و خاله سحر رفیق شده بودین  ...  و اما خونه عمه جون شما واسه خودت همه جا میچرخیدی و عمه بنده خدا نگران بودن که نکنه شما بیفتی این عکس ها هم از خونه عمه جون با دختر عمه فاطمه هست که اسمشون باران خانومه البته درگیری های نس...
15 بهمن 1391

9 ماهگی مبارک

- سلام به همه دوستان گلم . 3 بهمن ماه شما 9 ماهه شدی و من کلی شرمندم که وبلاگتو دیر آپ میکنم آخه مامانی شما خیلی شیطوووووون شدی و کلی کار  بامزه تو این ماه یاد گرفتی یه دفعه تمام استعداد هات شکوفا شد و تبدیل شدی به یه آرمان گلی شیطون بلا الهی من قربونت برم که شیطونی هات هم با نمکه فدات شم . - تو این ماهی که گذشت شما از سینه خیز پیشرفت کردی و خیلی قشنگ و با مهارت خیلی زیادی چهار دست و پا میری بعضی وقتا که ذوق میکنی اینقدر تند تند میری که نگرانت میشم یه وقت زمین نخوری و دیگه اینکه الان خیلی با مهارت دستت رو به جایی بند میکنی و بلند میشی مخصوصا اگه مبل باشه دستت رو میگیری و بلند میشی و همین جوری حتی چند قدم هم راه میری . نفس مامان دیگه ب...
6 بهمن 1391

یه همسفر خوب

سلام به همه دوستان گلم چند روزی نبودم  آخه با یه همسفر خوب به یه مسافرت غیر منتظره رفتیم .... البته الان که دارم این پست رو مینویسم تقریبا 10 روز از برگشتمون میگذره ... یه چند روزی بود که امتحانات شروع شده بود و من و آرمان هم تونستیم وقت پیدا کنیم تا با هم دو نفری به یه سفر ده روزه بریم خیلی اتفاقی راهی سفر شدیم از قبل قصد سفر نداشتم آخه راستش بیشتر از همسفرم آرمان خان میترسیدم و نگران بودم که تنهایی سفر سخت باشه خدای نکرده سرما بخوره یا تو راه اذیت بشه اما خدا رو شکر سفر خوبی بود و جناب آرمان خان هم روی ما رو سفید کرد .... - پسر گلم توی هواپیما هم موقع رفتن و هم موقع برگشتن خیلی خوب بودی البته به کوچولو موقع برگشتن شیطونی کردی ولی ...
5 بهمن 1391

هشت ماهگی مبارک

- سلام دوستان اول از همه یه عالمه خوشحالم که آرمان جونم هفت ماهگیشو پر کرده و وارد هشتمین ماه زندگیش شده خدا رو شکر میکنم ایشالله که همیشه سالم و سرحال باشه و 120 ساله بشه قربونش برم . - تو این ماه خیلی شیطوون شدی مثلا الان داری با کشو ها و کمدت ور میری و تموم لباس هایی رو که واست تا زدم و گذاشتم تو کشو داری یکی یکی از کشو شوت میکنی بیروون   البته لازم به ذکر هست الان ساعت حدود 1 بامداد و من هم فردا باید برم سر کار خیلی هم خسته ام ولی خوب چه میشه کرد جنابعالی خوابتون نمیبره  - تو این ماه رفتیم آرایشگاه و واسه بار اول تو عمر قشنگتون رو موهای طلایی و نازت رو کوتاه کردی البته موهات بد نشده بود ولی به یه دفعه پیش اومد دیگه ش...
6 دی 1391

مروارید پنجم و ششم

سلام به همه دوستان .  - چند روزی بود که لثه آرمان گلی تو قسمت بالا سفید شده بود البته وضع و اوضاع مزاجی اش هم دوباره به هم ریخته بود منتظر بودم که بیاد بیروون که خدا رو شکر امروز که چک کردم دیدم لثه اش تیز شده خدا رو شکر . خیلی خوشحالم که همین جوری تند تند داری مروارید های خوشگلتو در میاری پسر نازم دست و هوراااااااا واسه آرمان نازم امیدوارم که با این دندون های خوشگلت غذا های خوشمزه بخوری و تپل مپل شی پسر نازم  - و اما بگم که خیلی شیطون بلا شدی دیگه حتی یه لحظه هم آروم و قرار نداری و متاسفانه خوابت هم خیلی کم شده همش دوست داری شیطونی کنی عسلکم ... - این هم یه عکس از آرمان گلی در حال خوردن آبمیوه که البته متاسفانه خیلی هم ...
26 آذر 1391

این روزهای من و آرمان

- سلام به همه دوستان از تاخیر پیش آمده عذر میخوام آخه این چند روز آرمان خان خیلی شیطون شده و دیگه مثل سابق هم نمیگذاره ازش عکس بگیرم تا دوربین میبینه خودشو هر جوری شده میخواد به دوربین برسونه وکارم خیلی سخت شده   - آرمان جونم خیلی شیطون شده و از دیشب یعنی تاریخ 23 آذر 91 یاد گرفته که سینه خیز میره البته خیلی وقته که خودش رو بالا نگه میداره ولی دیشب واسه اولین بار متوجه شدیم خودش رو میکشه جلو البته بابا عباسش این نکته رو گرفت . - وقتی در ورودی باز میشه میخواد خودش رو به هر عنوان و صورتی که شده از خونه بندازه بیرون خدا نکنه من یا بابا عباسش لباس بیرونی بپوشیم اون وقت سریع دستاشو میگیره بالا و شروع به آواز خوندن میکنه یعنی بعله منم د...
24 آذر 1391

دو سال گذشت...

دو سال گذشت چقدر سخت و چقدر دیر گذشت ... جای خالی تو را هیچ کس و هیچ چیز جز اندوه نبودنت پر نکرده .... روحت شاد ....   جالبه که دقیقا تو همین حال و هوا اون یکی پدر بزرگ آرمان به خونمون میاد و کمی از غصه های دلتنگیمون کم میکنه .... من و آرمان خیلی دلمون واسشون تنگ شده بود هر چند خیلی پیشمون نبودن اما باز هم از حضورشون تو خونه شاد و سرمست بودیم  این پست به صورت اتفاقی به هر دو تا بابا بزرگ های عزیز آرمان جونی اختصاص پیدا کرد خدا روح پدرمو شاد کنه و سایه پدر بزرگ دیگه آرمان هم انشالله همیشه روی سرمون باشه ... آمین  ...
14 آذر 1391