آرمان جان آرمان جان ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره
رادمان جانرادمان جان، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

♥ آرمان ، قدم باد بهار ♥

نگرونم

دیشب با آقا آرمان خان بلا رفتیم خونه خاله ندا مثلا شب نشینی چشمتون روز بد نبینه آرمان خان در ابتدای مهمونی خیلی شیک چند تا لبخند زد بعدش هم با کمی غر و لند خوابش برد اما وقتی از خواب بیدار شد نمیدونم چی شد که یه ریز گریهههههههههههههههههه میکرد و جیغغغغغغغغغغغغغغ میکشید جیغ که میگم از اون بنفش هاش بود اصل اصل خلاصه چشمتون روز بد نبینه خیلی اوضاع ناجور بود طوری که بابا عباسش و عمو سعید بردنش ماشین سواری ولی بازم در کمال تعجب مشکل حل نشد خیلی عجیب بود تا حالا سابقه نداشته این جور گریه ای از آرمان جز موقعی که زنبور نیشش زده بود و بردیمش آمپول زد خلاصه که منم اشکم روووووووونه شد خیلی نگرانم واسه دوشنبه همین هفته که میخوام برم سر کار نمیدونم آر...
14 مهر 1391

بازگشت به خونه

روز  6 مهر بود که برگشتیم به خونه یعنی درست شب تولد امام رضا که همه میرن مشهد ما داشتیم برمیگشتیم اما بازم خدا رو شکر که ما شب قبلش تونستیم بریم زیارت ... حرم مثل همیشه شب های تولد چراغونی و آذین شده بود . آرمان هم خدا رو شکر زیاد اذیت نکرد اما خوب مشهد واقعا زود سرد شده و ما مجبور شدیم به خاطر آرمان زود برگردیم خونه ... - از شب برگشتنمون بگم که تو هواپیما حسابی آقا آرمان گرد و خاک به پا کرد البته طفلی خیلی خسته بود و چون بد خواب شده بود بهمونه گیری میکرد منم مجبور بود کل پرواز رو از این ور هواپیما گز کنم تا اونور هواپیما خلاصه کل پرواز در حال پیاده روی بودیم و کل مسافر ها هم داشتن پیشنهاد میدادن یکی میگفت شیرش بده یکی یگفت پوشکشو ع...
12 مهر 1391

چکاپ 5 ماهگی آرمان جون

امروز رفتیم دکتر واسه  چکاپ 5 ماهگی چون دوباره داریم برمیگردیم خونه و دیگه نمیتونیم تا چند وقت بیایم پیش دکتر خودت . وزن عسلم 8.500 بود و قدش هم 71 که به نظر دکتر خیلی عالی بود ولی راستشو بخوای گل من به نظر من که کم بود آخه وزن 4 ماهگیت 8.100 بود این ماه خیلی سرما خورده بودی و خیلی کم اضافه کردی اما با این حال دکترت خیلی راضی بود گلکم . به هر حال به دکتر گفتم که کم کم دارم واسه سر کار آماده میشم و مجبورم شما رو بزارم پیش پرستار ایشون هم گفتن که غذا رو شروع کنم دست و هوراااااااااااااااااا خیلی خوشحالم گلم کلی ذوق دارم اولین غذات رو بپزم و بهت بدم البته فعلا چون خونه مامان شهناز هستیم مامان شهناز زحمتشو واست میکشه عزیز دلم آقای دکتر گفت ک...
4 مهر 1391

5 ماهگی مبارک

امروز آرمانمون 5 ماهه شده و همه خوشالیم که گل پسرمون سالمه و خدا رو به خاطرش شکر میکنیم امیدوارم که آرمان گلی در پناه خدا و زیر سایه بابای گلش بزرگ بشه و به آرزوهای آرمانیمون جامه عمل بپوشونه به خاطر همین یه کیک کوچولو به این مناسبت گرفتیم تا شیرینی 5 ماهگی آقا آرمان به یادمون بمونه ... خدا رو شکر که چنین هدیه زیبایی به ما ارزانی داشته ... این هم از عکسای تولد 5 ماهگی آرمان قلقلی... و بازم عکس آرمان وقتی از اوضاع موجود راضی نیست این شکلی میشود... و باز هم مثل همیشه ممنون که میاین و به وبلاگ آرمان خان سر میزنید یه عالمه دوستون دارم ... ...
3 مهر 1391

آرمان مشهدی

سلام به همه دوستان از تاخیر پیش اومده معذرت میخوام آخه الان با آرمانی حدود دو سه هفته ای میشه که اومدیم مشهد خونه مامان شهناز آقا آرمان و به دلیل ترافیک کاربران کامپیوتر کمتر وقت میکنیم وبلاگ آرمان خان رو آپ کنیم  در حال حاضر هم آرمانو خواب کردیم دایی جونش هم رفته بیرون و خاله جونش هم تو نوبته   خلاصه اینجوریاست ولی در عوض کلی عکس داریم  که حتی خیلی هاش هم وقت نکردیم بریزیم رو کامپیوتر ... - این هفته هایی که گذشت خیلی به آرمان خوش میگذره از لحظه ورودش کلی هدیه گیرش اومده ... تو این عکس آرمان کلی خوشحاله از کادو هایی که گیرش اومده توضیحاتش این که لباس سبز از طرف خاله خاطره شلوارش از طرف خاله صدیقه عروسک زرافه &nbs...
31 شهريور 1391

یه عالمه خبر داریم

تو این چند وقتی که نی نی وبلاگ در حال آپ شدن بود ما کلب واسمون اتفاق ها افتاد که خلاصه اش رو واستون میگم - اولیش این بود که آرمان گلمون بعد از کلی زحمت شصت پای مبارکشون رو به سمت دهنشون میبرن و همراه با انگشت مبارک  دستشون نوش جون میکنن البته از اولین بار خیلی زمان میگذره و پسر گلم تا الان کلی پیشرفت کرده ولی خوب من اولین بارشو شکار کردم و این عکس واسه همون موقع است.   - خبر بعدی این که پسرم رفته خونه عمه لیلا البته عمه اش رو ندیده ولی یه عالمه با پسر عمو جونش بازی کرده آخه آرمان گلی عاشق پسر عموشه ولی خوب بازم متاسفانه فعلا از آرمان و پسر عموش عکس نداریم ولی به محض این که عکساش حاضر شد واستون میزارم . -خبر بعدی این که...
20 شهريور 1391

آرمان مصدوم

دیروز  بعد از یه چرت درست و حسابی عصرونه واسه خودمون در حال آواز خوندن و دست و پا زدن بودیم که یه دفعه یه زنور بی ادب اومد و پامونو گاز گرفت آخه نه که من خوشمزم و مثل گل میمونم واسه همین زنبوره منو اشتباهی گرفته بود ... خلاصه مامان و بابا منو بردن پیش آقای دکتر منو آقای دکتر دیگه حسابی با هم رفیق شدیم تا منو میبینه میگه به به دوباره اینجا چه کار میکنی؟؟؟ بگذریم ولی این دفعه آقای دکتر بی انصافی کرد و واسم یه آمپول نوشت منم که تازه رو دوش بابا عباسم داشتم به خواب قیلوله میرفتم یه آقای بد اخلاق اومد و یه سوزن گنده تو پام زد چشمتون روز بد نبینه نه که تو چرت بودم خیلی شوکه شدم زودی اومدیم خونه حالا هی من گریه میکردم و جیغ میکشیدم هی ماما...
10 شهريور 1391

واکسن چهار ماهگی

امروز رفته بودم ددر دوودوور . بابایی و مامان زری کله سحر منو از خواب بیدار کردن  ساعت حدود 7.30 بود که منو بردن خونه بهداشت. بابا عباس منو گذاشت روی تخت منم که تازه از خواب بیدار شده بودم داشتم کشو قوس میومدمو خودمو دراز و کوتاه میکردم تا خستگیم در بره. بعدش هم که دیدم باباعباس جلوم وایستاده یه لبخند خوشگل تحویلش دادم که بغلم کنه و یه چرخی بزنیم شاید که رو شونه بابایی ادامه خوابم رو برم که دیدم ای دل غافل اینا واسه ما نقشه ها کشیده بودن . یه آقای بد اخلاق سیبیلووووووو  اول یه قطره خیلی بد مزه ریخت تو حلق من بنده خدا منم که راه فرار نداشتم کلی قیافم مچاله شد و از آخر مجبور شدم قورتش بدم هنوز قطره بد مزه از گلوم پایین نرفته بود که ...
4 شهريور 1391

4 ماهگی آرمان بلا

امروز آقا آرمان بلا ٤ ماهه شده دست و هوراااااااااااااااااااااااااااا آفرین به پسر نازم. تا این لحظه آقا آرمان بلا کلی پیشرفت داشته. غلت میزنه ، آواز میخونه دیگه تو پی پی کردنش دقت میکنه( یعنی دیگه طولش نمیده دیر به دیر پی پی کنه ) . دستاشو میشناسه وقتی از جلوش رد میشم با دقت نگاه میکنه کجا میریم اگه ازش دور بشیم اعتراض میکنه یعنی بیاین منم با خودتون ببرین ... با عروسکش کلی حال میکنه و همه چیزا رو میخواد ببره سمت دهنش و یه لقمه چپش کنه وقتی میره حموم ساکت همه جا رو نگاه میکنه . بیرون از خونه هم گریه نمیکنه وقتی تو کالسکه اش نشسته هم با دقت همه جا رو بررسی میکنه . شبها هم تا وقتی همه بیدارن ایشون هم بیداره و اصلا هم دوست نداره ز...
3 شهريور 1391

خستگی خرید

دیروز با آقا آرمان گلمون رفته بودیم خرید  پسمل گلم خیلی خسته شد آخه داشت میخوابید که رفتیم بیرون و بیرون هم نتونست بخوابه آخه الان دیگه محیط بیرون واسش جذاب شده و با دقت همه جا رو نگاه میکنه و مثل قبل دیگه وقتی میشینه تو ماشین سریع خوابش نمیبره . آقا آرمان خیلی پیشرفت کرده جدیدا خیلی سخت رفته تو کار آواز قبلا هم آواز میخوند ولی نه با این جدیت الان دیگه با جدیت آواز میخونه البته بگم ها بیشتر وقتایی که کار پیف داره آواز خونیش میگیره از کارای دیگه ای که چند وقته با جدیت دنبال میشه اینه که وقتی عروسکش رو میگیریم جلوش با تلاش هر چه تمام تر میخواد بگیردش و ببرش به سمت دهنش و همیشه وقتی نمیتونه ببرش سمت دهنش حرصش میگیره و سریع دستشو میکن...
3 شهريور 1391