آرمان جان آرمان جان ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره
رادمان جانرادمان جان، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه سن داره

♥ آرمان ، قدم باد بهار ♥

انگشت خوردن آرمان

این روزا دیگه اینقدر انگشتمونو میخوریم که مامانی گاهی وقتا نگران میشه که نکنه انگشتمون تموم بشه تازگی ها یاد گرفتیم مثل پادشاه تو رابین هود هم انگشتمونو میخوریم همزمان گوش بینوا رو هم میکشیم اینقدر که دیگه میخواد از جا در بیاد ولی هر وقت مامانی خواسته ازمون تو این حالت عکس بگیره همین که دوربین رو میبینیم حواسمون پرت میشه و کارمونو تعطیل میکنیم واسه همین عکس اورجینالشو میزاریم البته از بقیه موارد یه عالمه عکس دارم که میزارم ..... انگشتامونو بخوریم که هیچی گیرمون نیومده بخوریم چیه بازم که داری عکس میگیری نمیزارید یه دقیقه واسه خودم انگشتامو بخورم از دست شما... حالا با جدیت هر چی تمام تر ..... تو خواب هم ولش نمیکن...
16 مرداد 1391

من و بابا رضا

سلام به همه دوستان خوبین خیلی از شما ها میدونین که من متاسفانه قبل از اینکه به دنیا بیام بابا رضا از پیشم رفته بود  من که خیلی دوسش دارم آخه مامانی خیلی ازش برام تعریف میکنه بابا رضا بابای مامان زری بوده خیلی هم مهربون بوده و تمام نی نی ها رو هم دوست داشته اما خوب طفلی مریض بود از پیشمون رفت پیش خدا .... من خیلی دوست داشتم مثل دایی جونم که تو این عکس بغل بابا رضاست منم باهاش عکس میگرفتم اما از اون جایی که خیلی هاتون واسم رای دادین که شبیه دایی جونم هستم این عکس داییم رو با بابا رضا به جاش واستون میزارم ... لطفا هر کی این پست رو میخونه واسه بابا رضا و تموم بابا های مهربونی که دیگه پیشمون نیستن فاتحه بفرستند . این عکس بالای...
16 مرداد 1391

مهمونی واسه آرمان جونی

روز پنجشنبه 12 مرداد بود که یه مهمونی کوچولو به افتخار آقا آرمان گرفتیم و افطاری دادیم اگه خدا قبول کنه اما متاسفانه هر چی عکس گرفته بودیم همه خراب شده بود . کلی از همکارای بابا عباس اومده بودن 3 تا هم فسقل و 2 تا تو دلی تو مهمونی بودن یکیشون هلیا جون خاله بود یکی هم آقا بردیا که هر دوشون تو پاییز به امید خدا میان بغل ماماناشون. تا ساعت 12 شب رستوران بودیم خیلی خوش گذشت شما هم اول مهمونی چون خیلی خسته بودی خوابیدی ولی آخراش دیگه بیدار شدی عسل مامان قربونت برم .ایشالله جشن دانشگاه رفتنت و دامادیتو بگیریم فدات شه مامانی اینم عکس موقعی که اومدیم خونه از مهمونی حیف که عکس از مهمونی نداریم بزاریم تو مهمونی که به ما چیزی ندا...
14 مرداد 1391

100 روزگی آقا آرمان

امروز آرمان مامان 100 روزه شد و از جمع دو رقمی ها خداحافظی کرد و وارد جمع 3 رقمی ها شد دست وهورااااااااااااااااااااااااااا الهی مامان قربونت بره عزیزم ایشالله 100000000 رقمی بشی عسل مامان فدات شم. آرمان مامان خیلی خوشحالم که صد روزه شدی بگم تا الان پسمل خوبی بودی ایشالله از این به بعد هم پسمل خوبی هستی و مامانی رو اذیت نمکنی کارایی هم که تا الان انجام میدی یکیش اینکه دست مبارک رو تا مچ میکنی تو حلقتون اون وقت اوغت میگره میخوای بالا بیاری آخه اچی بگم پسرم هر کی ندونه فکر میکنه مامانی به شما شیر نمیده دیگه اینکه شما هر روز یه مقداری از وقتتون رو صرف دیدن تلویزیون میکنید . توی تختتون هم که با آویز های تختتون کلی مشغول میشید و شروع ...
11 مرداد 1391

سه ماهگی آرمان جونی

دیروز یعنی 3 مرداد ما 3 ماهه شدیم دست و هوراااااااااااااااااااااااااااااااا خلاصه دیگه به افتخارمون مامان زری یه کیک درست کرد امان از دست این مامانی بی عرضه همش خراب شد انداختش سطل آشغال ولی ما که اصلا غصه نخوردیم آخه شب خونه خاله لیلا مهمونی دعوت داشتیم لباس پلو خوری هامونو پوشیدیم موهامونم آب و شونه کردیم  ساک لحاف پتو مونو برداشتیم و رفتیم خونه خاله لیلا جونم خیلی ذوق داشتیم آخه خاله لیلا جونم یه دخملی خوشمل تو دلش داره قراره بیاد با هم همبازی بشیم خاله لیلا جونم هم واسمون کیک سه ماهگی پخته بود یه عالمه هم عکس گرفتیم عمو علی جون هم واسمون یه تفنگ خوشگل خریده بود دستشون درد نکنه این عکس منو کیکم با عروسک میمون مورد علاقم...
4 مرداد 1391

عکس آتلیه

اینم از عکس های ما وقتی رفته بودیم آتلیه ............ بگوووو ماشالله تا بعدی رو بزارم اینم یکی دیگه اونم دستای خاله مهدیه جونمه که دلم واسش یه ریزه شده تو این عکسا ما یک ماه و سه روزمون بوده .......................   ...
2 مرداد 1391

تفریحات آرمان گلی

 حالا  که اتاق دار شدیم واسه خودمون کلی تفریحات سالم پیدا کردیم آخه مامانی تازه اثاث کشی کرده . یکی از اون تفریحاتی که عاشقشیم اینه که آویز تختمونو اینقدر نگاه میکنیم و ذوق میکنیم تا خسته میشیم یه عالمه واسه خودمون دست وپا میزنیم و ققققققققققو قققققققووووووو میکنیم و خلاصه میزنیم تو خط آواز هی میخونیم کم مونده دیگه جای شجریان رو بگیریم هههههههههه البته هنوز چند روزه که به چه چه زدن رسیدیم ولی خوب استعدادمون خوبه خیلی زود پیشرفت کردیم . خلاصه که این مامانی اومد مثلا ما رو خوشحال تر کنه زدو تفریحات سالمونو شکوند حالا دیگه آویز تختمون شکسته از دست این مامانی ولی چیزی بهش نگفتیم آخه خود مامانی کلی ناراحت شد بعدش هم قول داد زو...
2 مرداد 1391

نظر بدید

سلام دوستان من عکس دایی جونیمو میزارم اینجا خیلی ها میگن من شبیه دایی جونم هستم ولی خیلی ها هم میگن نه اصلا شبیه نیستی تا اینکه یه عکس از زمان نی نی بودن داییم پیدا کردم واستون میزارم واسم نظر بدید شبیه هستم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مرسی دوست جونی ها میخوام آمار بگیرم لطفا نظر بدید. اینم از عکس دایی جونم حیف عکس بابا عباس و مامان زری رو وقتی نی نی بودن نداشتم وگرنه میزاشتم تا بهتر نظر بدین ...
30 تير 1391

دوباره اومدم

سلام سلام به همه دوستان و همه کسایی که وبلاگ منو میخونن اول بگم همتونو دوست دارم یه عالمه بعدش ببخشید دیر اومدم آخه این مامانی تنبل کلی کار ریخته بود سرم واسه همین دیر شد دیگه خودتون ببخشید. کلی حرف دارم اینقدر که نمیدونم از کجاش واستون بگم . اولینش این بود که هفتم تیر ماه اومدیم خونه خودمون از موقعی که به دنیا اومده بودیم خونه مامان شهناز بودیم . کلی دلمون واسه خاله ملیحه و خاله مهدیه  و دایی محمد تنگ شد. قبلش که تهران رفتیم عمه لیلا واسمون کیک تولد دو ماهگی گرفته بود ولی خوب عکس نداریم بزاریم که کلی غصه دار شدیم که عکس نداریم با پسر عمو امیر علی کلی کیک خوردیم البته به من که ندادن که حالا بزرگ میشم حالشونو جا میارم  خلاصه بگم ب...
29 تير 1391